تبليغاتX
چشم نگاشته و دل نبشته
جهانم زیباست،جامه ام دیباست،دیده ام بیناست،زبانم گویاست،قفسم ازطلاست... براین ارزد که دلم تنهاست!؟

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند

برای همه هستند

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد

عمرشان کوتاه است

زیرا

هرکسی از راه می رسد

از آنها سوء استفاده میکند

یا زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن به آنها می دهد

آدم های ساده را دوست دارم

زیرا بوی ناب "آدم" میدهند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 0:40  توسط بی دل | 
من و تو

 

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که خادمش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعدش منم

و مرا  تنهایی که انیسش تویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:37  توسط بی دل | 
سلام

 البته که میدونم کی هستی ، آخه تابلو که چه عرض کنم!

بیلبرد، جایزم چی هست؟

نه تنها من بلکه جناب عزرائیل هم میدونه تو کی هستی !

امیدوارم بفهمی که فهمیدم ...

اما راستی ، خودمونیم ها...!

اون یکیتونم بلاگش خیلی قشنگه!

برخلاف خودش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:13  توسط بی دل | 
خانمانسوز بود ، آتش آهی گاهی

ناله ای میکشد پشت سپاهی گاهی

گر مقدر بشود ، سلک سلاطین پوید

سالک بخیر خفته به راهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیست ، اگر مونس یار است رقیب

بنشیند بر گل ، هرزه گیاهی گاهی

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی

دل برقصد به بر از شوق گناهی گاهی

اشک در چشم ، فزیبنده ترت می بینم

در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

زرد روئی نبود عیب ، مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

بهر طوفان زده سنگی است پناهی گاهی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:4  توسط بی دل | 
دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن ...

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت:

«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه»

دختر کوچیک گفت:

«نه بابا، تو دستِ منو بگیر ...»

پدر که گیج شده بود پرسید:

فرق ش چیه ...؟

دختر کوچیک جواب داد:

«تفاوت خیلی زیادی داره؟»


«اگه من دستت رُ بگیرمو اتفاقی واسم بیوفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم، اما اگه تو دست منو بگیری من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی»

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 2:26  توسط بی دل |